اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست

راه بهشت
نویسنده : محمد نصیری (پویا) - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٠

راه بهشت

مردی با اسب وسگش در جادّه ای راه می رفتند.هنگام عبور ازکنار درخت عظیمی، صاعقه ای فرود

آمد وآن هاراکشت.اما مرد نفهمیدکه دیگراین دنیا راترک کرده هاست.وهمچنان با دو جانورش پیش

رفت.گاهی تا مدت ها طول می کشید تا مرده ها به شرایط جدیدخودشان پی ببرند...!

پیاده روی درازی بود،تپه ی بلندی بود،آفتاب تندی بود،عرق می ریختندوبه شدت تشنه بودند.دریک

پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدندکه میدانی با سنگ فرش طلا بازشدودروسط آن چشمه ای

بود که آب زلالی از آن می خروشید. رهگذر روبه مرد دروازه بان کرد وگفت:روزبخیر اینجا کجاست

که اینقدر قشنگ است.

دروازه بان:روز بخیر اینجا بهشت است.

چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه ایم.

دروازبان به چشمه اشاره کردوگفت: می توانید وارد شویدوهرچه قدردلتان می خواهد آب بنوشید.

اسب وسگم هم تشنه اند.

نگهبان: واقعا متاسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد،چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد.از نگهبان تشکرکرد وبه

راهش ادامه داد.پس ازاینکه مدت زیادی از تپه بالا رفتند،به مزرعه ای رسیدند.راه ورود به این

مزرعه، دروازه ای قدیمی بودکه به یک جاده ی خاکی بادرختانی دردو طرفش باز می شد. مردی

درزیر سایه ی درخت ها دراز کشیده بودوصورتش رابا کلاهی پوشانده و احتمالا خوابیده بود.

مسافرگفت: روز بخیر!

مرد باسرش جواب داد- ماخیلی تشنه ایم- خودم واسبم وسگم

مرد به جایی اشاره کرد وگفت:میان آن سنگ ها چشمه ای است .هرقدرکه می خواهید بنوشید.

مرد، اسب وسگ به کنار چشمه رفتند وتشنگیشان رافرو نشاندند.

مسافراز مرد تشکر کرد.مردگفت:هروقت که دوست داشتید می توانید برگردید.

مسافر گفت: فقط می خواهم بدانم نام ایچا چیست؟- مرد گفت:

بهشت!

بهشت؟!!اما نگهبان دروازه ی مرمری هم گفت: آنجا بهشت است!

آنجا بهشت نیست دوزخ است.

مسافرحیران ماند:باید جلوی دیگران رابگیرید تااز نام شما استفاده نکنند!این لطلاعات غلط باعث

سردر گمی زیادی می شود!

- کاملا برعکس؛ درحقیقت لطف بزرگی به مامی کنند!!!چون تمام آن هایی که حاضرند بهترین

دوستانشان را ترک کنند، همانجا می مانند...

 

سهراب پسررستم

خلاصه ی این داستان

سهراب: درشاهنامه فرزندرستم وازبطن تهمینه دختر شاه سمنگان است. وی در سمنگان که بخشی

ازتوران محسوب می شودبه دنیا می آید.رستم پس ازبه دنیا آمدن سهراب مهره ای به بازوی وی می

بنددتاشناسه ای باشدبرای فرزندشود بعد رستم توران راترک می کند.سهراب پس از شناختن اصلیت

خودودریافتن اینکه فرزندرستم است تصمیم می گیردکه ابتدا ایران وسپس توران رافتح کرده وپدرخود

رابرتخت پادشاهی هر دوکشور بنشاند.افراسیاب پادشاه توران، پس از دریافتن تصمیم سهراب

ازفرصت  استفاده کرده وسپاهی رابه همراه اوبه سوی ایران روانه می کند.کیکاووس شاه ایران پس

از باخبرشدن از لشگرکشی تورانیان رستم رابرای مقابله باآنان می فرستد.

در ادامه همه چیز دست به دست هم می دهد تا اینکه پدروپسر رودر روی یکدیگر قرار بگیرند.

سهراب با دیدن رستم مهرش رادر دل می گیردوبه لشگر خود میگویدکه نباید بگویید که من پسر رستم

هستم.اما سهراب هربار انکار می کندوخود را معرفی نمی کندودر آخر پس از سه روز مبارزه

سهراب به دست خودرستم کشته می شود.

واصل ماجرا ازاین قرار بود که:

روزی رستم وارد خاک توران شد، گوری شکار وبریان کردوبخوردو بخفت.

سواران تورانی رخش را دردشت دیده وبه بند کردند.رستم بیدار که شددر جست وجوی رخش به سوی

سمنگان رفت.شاه سمنگان اورابه سرایش مهمان کردووعده داد که رخش را می یابد.

یک روز تهمینه به رستم گفت: آرزو دارم که فرزندی داشته باشم.

زمانی که رستم تهمینه راترک کرد، مهره ای به او دادتا درآینده موجب شناسایی فرزند رستم گردد.

نه ماه بعد رستم پسری به دنیا آوردوچون که رستم سفارش کرده بود اگر پسر بود نامش راسهراب

بگذاردوتهمینه هم نام او را سهراب گذاشت.

وقتی که سهراب سه ساله بود در حال آموزش حرفه ی جنگ بود؛ در پنج سالگی تیر وکمان اندازی را

یاد گرفت ودرده سالگی دیگر کسی درجهان وجود نداشت که بتواندبا او نبرد کند.

سهراب زمانی که فهمید پدرش رستم است تصمیم گرفت که ایران وتوران را فتح کند وپدرش رستم را

بر تخت بنشاند.

سهراب لشگری فراهم کرد وتوران را فتح کرد ونتوانست ایران رافتح کند چون کیکاووس وقتی که

باخبرشد که رستم می خواهد به ایرا ن حمله کند رستم رااز این ماجرا باخبر کرد.

کیکاووس که از تاخیر رستم خشمگین شددستور دادکه او را به دار بیفکنند.

وبعد از لحظه ای کیکاووس پشیمان شد که این حرف را به رستم زده است ودستور داد که او را با

مهربانی بیاورند.

رستم آمدولباس تورانیان راپوشید ومیان سپاه سهراب رفت ومی خواست که سهراب را از نزدیک ببیند.

در هنگام باز گشت، زند را که ممکن بود پدروپسررا به هم بشناساند، نا خواسته می کشد.

سهراب آمد وجنگ تن به تن آغاز شد.دو پهلوان در تمام روز بانیزه وسنان وشمشیروعمودگران به

جنگ پرداختند.سپس با تیروکمان به جنگ هم رفتند.وسپس که هردو از شکست حریف درمانده شدند،

هرکدام به سپاه دیگری حمله وبسیاری ایرانیان وتورانیان را به خاک افکندند. پس از چندی به خود

آمدندوجنگ تن به تن را به روز دیگر موکول کردند.

شب رستم به برادرش زواره وصیت کرد سهراب از هومان پرسید آیا پهلوانی که با او جنگیدم رستم

نبود.ولی هومان به او چیزی نگفت چون افراسیاب خواسته بود که چیزی به سهراب نگوید.

روز دیگر دو پهلوان کشتی گرفتند.پس از چندی سهراب رستم رابرزمین زدوتا خواست سرش را از

تنش جدا سازد رستم گفت که در آیین ماکسی که اولین بار پهلوانی را بر زمین افکند سرش را نمی برد.

سهراب به حرف رستم گوش دادوبلند شد به کنار آب رفت ودست وصورت خود راکشت وابتدا دعا

کردوبه میدان جنگ رفت.

دوباره آن ها کشتی گرفتند وبعد از چند لحظه چون سهراب دیگر توانایی نداشت رستم اورا بر زمین

افکند وسرش را برید. ووقتی که آستین سهراب را بالا زد دید آن گردن بندی است که چند سال پیش به

تهمینه داده بودوفهمید که او پسرش سهراب بوده است وافسوس می خورد.

دلایل ترس رستم از جنگ با سهراب

الف- تاخیر سه روز وشادخواری، قبل از حرکت به سوی بارگاه شاه.

ب- رفتن به اردوی تورانیان ودیدن سهراب ازنزدیک وارزیابی سهرابی که همه اورا مشابه سام

دانسته اند.

ج- توصیف رستم از سهراب درهنگام بازگشت از اردوی تورانیان.

د- مخفی کردن نام خوداز سهراب درهنگام نبرد.اگر رستم اورا قویتروپیروزی راحتمی می دانست

چنین نمیکرد.با این مخفی کردن می خواهد به حریف بگوید رستم قویتراز آن است که بااو بجنگد.

رستم می خواهدحال که امکان پیروزی کم است، نام خود را دراوج نگه دارد.رستم از یک سو ننگش

می آیداز یک تازه جوان شکست بخوردواز دیگر سو می خواهداین شکست محتوم را به پای کس

دیگریبگذارد.

ه- سخنانی که از زبان رستم در طول جنگ شنیده می شود.

و- استفاده از حیله پس از شکست از سهراب به قصدرهایی .رستم حیله راتنها چاره کارمی داند.

ز- وصیت رستم نزد برادرش زواره از جنگ روز اول وپس از آن که قدرت سهراب را بخوبی

ارزیابی کرده بود.

ح- زخم زدن برپهلوی سهراب به محض آن که او را برزمین می زند.رستم می داند که همین یک بار

امکان داشته که اوسهراب را برزمین زندواز این فرصت استفاده می کند.

اگررستم هم،هم چون سهراب به نیروی خود ایمان داشت که هزار باره هم خواهد توانست سهراب

راشکست دهد، بی شک او هم، لااقل برای جبران امانی که سهراب به اوداده بود،به او امان می داد.

اما چون به پیروزی مجدد ایمان نداردفورا دست به کار می شود.

در این نبرد سهراب کشته می شود ورستم ویران.

داستان غم انگیز رستم وسهراب یک بار دیگر نشان می دهدهر زمان که ایران در خطربوده ورستم

وارد معرکه شده،حتی اگر قدرتش هم کمتراز حریف بوده ،با هر شعبده ای، باهرکار غیرمنتظره ای،

حتی به قیمت ویران کردن خود، به کمک ایران آمده وایمان مردم به او برحق بوده است.

رستم در تمامی شاهنامه شجاع برحق است.دراین جنگ هم با معیارهای قبلی برحق است.اویک جوان

تورانی راشکست داده وسرزمینش را ازخطردشمن رهانده.ازکجا می دانست که او فرزندش است؟

آخرین بیت این داستان در شاهنامه ی فردوسی این است که:<<یکی داستان است پرآب چشم،دل نازک

از رستم آیدبه خشم.>>

مطابق قانون طبیعت جوتن می آید وپیر می رود.نیروی جوانی، عرف وعادت وهمه چیز دست به

دست هم می دهدتاجوان پیروزشود.اما در جنگ رستم وسهراب رستم پیروز می شود.چرا؟ چ.ن رستم

برحق است.

داوری درباره ی کاررستم دشوار است.جنگ باسهراب درحوزه زندگی خصوصی او نیست.این جنگ

به او تحمیل می شود.او فکرمی کند برای بر باد نرفتن ایران بایدبجنگدومی جنگد.

اما نتیجه ی جنگ وآگاهی برنژاد سهراب ناگهان اورا به حوزه زندگی خصوصیش پرتاب می کند.

واقعیتی خوفناک همچون زلزله ای سهمگین دنیای او را می لرزاندو وجود اورا به ویرانه ای بدل می

کند.

رستم هیچ گاه جنگی که جنگ داد نبوده ، شرکت نکرده،دراین جنگ هم با وجود یک اشتباه ،برحق

است، اگر برحق نبود، اول کسی که نمی گذاشت او پیروز شود، خود فردوسی بود.

کسانی که می گویند رستم آگاهانه، ازآنجا که <<آرمان والا>>ی فرزند را نتوانسته برتابد دست به

فرزند کشی زده، بانشانه هایی که در شاهنامه آمده وبیان کننده اندوه عمیق رستم است چگونه برخورد

می کنند؟

از طرفی بابررسی نامه های مردم به استاد انجوی شیرازی که معرف فرهنگ شفاهی ودیریا در مورد

داستان رستم وسهراب است، در میابیم که نظر مردم دراین است که رستم نمی دانسته فرزندش است.

فردوسی خردمنداگر می خواست فرزند کشی آگاهانه مضمون داستانش باشد، آن را به شکل دیگر بیان

می کرد.از آنچه بیان نشده، چگونه می توان چنین چیزی را کشف کرد؟ چنین تفسیر نامهربانانه ای

نسبت به رستم ، خودقابل تفصیر است.

در مورد قهرمانان دیگر داستان رستم وسهراب اشتباهات آن ها گفته شد.

دراین داستان یک کار ناپسندی از رستم سرمی زند وآن حمله به سپاه توران وکشتن بی گناهان

است.در لحظه ای که در جنگ با سهراب درمانده شده بود.( فردوسی دراین صحنه که رستم وسهراب

به صف ایران وتوران حمله وسربازان بی گناه را می کشتند، نشان می دهد که پهلوانان هم –حتی

رستم- زمانی که خسته ودرمانده شوندمی توانند دست به اعمال وحشیانه بزنند. باشیوه ای هنرمندانه ،

بی پایه بودن آرزوی سهاب جوان را نشان می دهد.

فرض کنیم رستم وسهراب مطابق برنامه سهراب بر ایران وتوران فرمان برانند وباهم متحد هم باشندو

فرض کنیم آن دو به سوی خود کامگی حرکت کنند، آن زمان چه کسی آن ها را مهاغر خواهد کرد؟

اگر پهلوانانی چون آن دو به اندک ناملایمی به کشتن بی گناهان وبا تاراج مردم بی گناه – مثل تاراج

مردم اطراف دژ سپید به وسیله ی سهراب- بپردازند، دیگر سنگ روی سنگ بند نمی شود .

 

 

 

 

 

 

 

 

 


comment نظرات ()